![]() |
![]() |
|
| عطش یعنی که بغضی در گلوی خشک ما مانده ... |
|
رفتی اما روزگار از رو نرفت راه تکرار گذشته باز شد شعله از دیوار خاکستر گذشت فصل نسل سوخته آغاز شد : چشم وا کردیم توو روزای داغ راه افتادیم توو شبهای درد بعد ِ تو تا فصل ما آغاز شد زخم جنگ هشت ساله چرک کرد ! دوره ی س رفت فرهنگی رسید آرمان های شما تکذیب شد جنگ تو با مرگ بود اما پدر! طرح منع زندگی تصویب شد فهم " لا اکراه فی الدین" سخت بود نص ِ قرآن خدا انکار شد بس که بی تو، توو سری خورد از همه خواهرم از روسری بیزار شد " آیه ها و سایه ها و مایه ها " " فقر و فحشا" رو به ما انداختند با هجوم " تیغ و تسبیح و طلا" روی دوش خلق ویلا ساختند سالها از روزگار تو گذشت بعد ِ تو من دشمن فرضی شدم روح من زخمی تر از جسم توئه چشم وا کن تا ببینی چی شدم جنگ نرم از روبرو آغاز شد ابر ِ شک افکارم ُ تاریک کرد توو خودم بودم یکی از پشت سر با لباس تو بهم شلیک کرد توو فضای خالی بینم دو خط اونکه از هرسمت زخمی شد منم سرنوشت ما شبیه هم شده من شهید جنگ نرم دشمنم ! گم شده راه بهشت نسل تو قصه بعد از این عذاب نسل ماس رو به چی سجده کنم وقتی که دور دوره ی سرگیجه ی قبله نماس ! نا امید از روزگار و آدما سرنوشتم وحشت و تنهاییه توو سرم اسلام سخت فلسفی هم دمم سیگار آمریکائیه عاقبت ما هر دو قربانی شدیم " خار ها چیدیم و گلها کاشتیم" جرممون یک اشتباه کهنه بود "ما زیاران چشم یاری داشتیم... ! "
( خودم ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 14 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
زیر این سقف عذاب می باره درد بودن گرفته دنیامُ آسمون پر شد از سکوت تو گم شدم توو ویر این دنیا گم شدم توو کویر این دنیا
( خودم )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 خرداد1390ساعت 20 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
اي دوست ! عاقبت لبخند شايد لبخند نباشد. در زندگيات كساني مي آيند كه با تو مهربان تر از باران با باغ عطش زده اي در شهري متروكند. با لبخند و درود و گل و بوسه و ستايش، گرد تو ميگردند. از مرز هاي تو عبور مي كنند، پا به دنياي درونت، به خلوتت ميگذارند؛ و شبهاي زمستان كنار آتش با تو چاي مي نوشند. مي مانند و مي گويند و گرمند و صميمي ... آنان نمايش دهندگان بودن ِ خويشند. آنان ابرهايي از محبتند كه واژه واژه سپاس و ستايش مي بارند. باغ زيبايي توكه تشنه سپاس است سيراب مي شود. و تو از احساس رضايت سرشار ... ـ شرم نكن! زيبايي همواره نيازمند چشماني براي ديدن شدن، و زباني براي شنيدن از خويش است. مگر نه اينكه توصيف شكوه بهترين هديه براي شكوهمندان است؟ ـ آنان اما به زيارت زيبايي، و به تماشاي شكوه تو نيامده اند. خود تشنه اندكي از احساس بودن، و محتاج لبخند كمرنگ تو هستند ! از ابرهاي محبت سپاس و ستايش مي بارند، كنارت مي مانند و آنقدر مي بارند كه سيلاب ستايش باغ زيبايي ات را مي برد. و تو زير آواري از مهرباني مدفون مي شوي ! آنگاه تو فرياد مي زني كافيست ! ؛ و آنان در ستايش فريادت باز هم مي بارند.و بعد در ستايش اشكت ات، و آهت، و حسرتت، و تنهاييت، و غربتت، و وحشتت، و مرگت، ستايش گران بي مانند تو هستند. آن كس كه به گدايي لبخندت آمده قصد دارد از تو تنديسي بسازد به اندازه ي تصورش از آنچه مي خواهد. و آمده تا تو را عكس لبخندي كند در قابي به وسعت بايد ها و نبايد هايش.
اي دوست ! آنان تو رادر زنداني از تحسين حبس مي كنند، از آفرين هايشان ريسماني مي بافند و تورا به بند مي كشند. صداقت دشنام را گرامي بدار كه سپاس ِ آلوده به تزوير هم دشنام است، هم دروغ. دشنام در برابرت مي ايستد و تورا از دشمنانت بر حذر مي دارد. حال آنكه سپاس مزورانه طرح سرابي براي مسافر تشنه اي، جامانده در بيابان است !
اي دوست ! تو را دوست مي دارم، آنچنان كه باغ، بهارش را. آنچنان كه هرگز قدر تورا به اندازه ي سپاس، و ستايشي تهي از معنا نخواهم كاست. آنچنان كه خلقي زيبنده تر از صدق با تو نخواهم يافت. آنچنان كه تو را هشدار ميدهم، حتي اگر برنجي و براني ام ...
اي دوست ! آنان مي آيند. در آن لحظه ها كه گرم صميمت با بيگانگاني آشنا صورتي، مرا به ياد آورد كه تورا دوست مي دارم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 18 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
به تماشا نشسته ام عبورت را
مثل بركه اي محو، در تماشاي ابرها نشته ام به تماشاي عبورت در برگ برگ تقويم در زمستان كه مي گذرد در بهار كه مي رسد در جوانه هاي گندم ِ سبزه هاي عيد پاي هفت سيني كه نيست؛ در شكوفه هاي نو رسيده با بهار در ميان قد كشيدن ساقه هاي گل كه خواب شكفتن مي بينند در اين همه تصويري از عبورت بي صداي توست چه نرم و بي خبر عبور مي كني كه خواب زندگي به بيداري نمي رسد من اما عبورت را به تماشا نشسته ام و رد پايت كه خاطرات ام مي شود گام به گام ، خاطره به خاطره، آرام ... *** گلايه اي نيست، عبور كن مگر جز اين كه هرچه در خيال خاكستر است بر باد مي رود، خاك حرفي براي نگفتن دارد ؟ عبور كن *** صحبت سراب و دريا نيست خويشاوندي من با خودم، يك نسبت دور و گم شده است در شجره نامه هيچ تباري چنين نسبتي نيست عبور كن كه تو شايد من ِ گم شده ام را پيدا كني كاش مي شد از تو بخواهم ناگهان تر از پريدن من از خيال من رد شوي يا بماني تا نمي دانم كي و نمي دانم تر كجا ... تا به حال ديده اي كسي از توبخواهد ناگهان عبور كني ؟ راستي تو ميداني چقدر سخت است تحمل تشنگي براي كسي كه چشمه را مي فهمد ؟ كه لحن باران را مي داند ؟ اعتراف مي كنم من هنوز خواب رودخانه مي بينم و قطره قطره به دريا مي رسم تشنه ام شايد آينده احتمالي من در دست هاي تو به دريا مي رسد خاطره ساز زندگي ! عمر من ! *** عبور مي كني بهار مي رسد عبور مي كني كنار هفت سين سختي و سكوت و سردي و سوال و سادگي كنار سرگرداني كنار سر درد به تماشا نشسته ام عبورت را
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 فروردین1390ساعت 10 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
جوششی ناخود اگاه و فارغ از دغدغه ی فرم : بي برادر
بوي جنازه، بوي خون، بوي لجن بود نعش خدا، آري خدا ! لاي كفن بود نمرود مي خنديد، ابراهيم مي سوخت "آذر" به فكر شعبه ي باغ عدن بود
هر روز، روز عيد قربان بود اينجا الله را پاي هُبَل سر مي بريدند در جشن مرگ آدميت، آل شيطان خون خدا را يك نفس سر مي كشيدند
در شهر اشباح الرجالِ ناجوانمرد يك شب كسي تاريخ فرعون را صدا كرد آن شب كه من از خواب اين دنيا پريدم آن شب؛ هبل در كعبه ي ما كودتا كرد !
تقويم؟ تكرار زمستان - شهر؟ خاموش اسفند ما مي ماند و فروردين نمي شد در قهوه اش شير و شكر مي ريخت اما فال سياه شهر من شيرين نمي شد
سجاده هامان خيس بوي نفت و باروت ميراث خوار گربه اي مغلوب بوديم تاريخ ما شرح رياضت هاي بودا نيلوفران مرده ي مصلوب بوديم
ما ساكنان جلجتاي قرن امواج بر پشت هم طرح چليپا مي كشيديم بر موج مغناطيسي درياي اخبار چشم انتظاري از مسيحا مي كشيديم
رد مي شديم از انقلاب و كوچه هايش اما ولي ِ عصر را دزديده بودند ما هرچه مي رفتيم كمتر مي رسيديم انگار باور هاي ما گنديده بودند *** آه اي بهار دور دست ِ مه گرفته ! اي مشعر انديشه هاي كيمياگر! اي آرزوي گم شده! اي سبز روشن! پايان خاموشي دنيا ! اي برادر ! روزي تو مي آيي و من شايد نباشم بايد بداني روزگار من چنين بود بايد بداني پيش از آغاز دوباره شيطان علمدار خدا روي زمين بود
بوی جنازه بوی خون بوی لجن بود ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 بهمن1389ساعت 4 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
خیز و جامه نیلی کن، روزگار ماتم شد دور عاشقان آمد نوبت محرم شد نبض جاده بیدار از بوی خون خورشیدست کوفه رفتن مسلم گوییا مسلّم شد ماه خون گواه آمد جوش اشک و آه آمد رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد پای خون دل واکن دست موج پیدا کن رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد هرکه رو به دریا کرد آبروی ساحل بود خنده را ز خاطر برد آنکه گریه محرم شد گریه کن! گلاب افشان، گل به خاک میافتد باد مهرگان آمد قامت علی خم شد قاسم و تپیدنها، لاله و دمیدنها مجتبی و چیدنها، گل دوباره خرّم شد تشنه اضطراب آورد، آب میشود عباس گو فرات خیبر شو! مرتضی مصمّم شد نوبت حسین آمد کآورد به میدان رو نُه فلک به جوش آمد، منقلب دو عالم شد خاک شعلهپوش آمد چرخ در خروش آمد آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد بر سر از غم زهرا خاک میکند مریم با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد دشمن حسین افکند ار به چاه یوسف را چاه چشمه ی کوثر گریه آب زمزم شد گرچه عقدهی دل بود آبروی بیدل بود کز هجوم فرصتها این فغان فراهم شد ( يوسفعلي ميرشكاك )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 4 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
در اتاق من آيينه اي هست
كه به تصويرم اهميت نمي دهد دلش گرفته از غبار بي كسي *** در اتاقم تقويمي دارم كه يك فصل را تكرار مي كند، و پنجره اي كه تنها رو به پاييز باز مي شود.
زير سقف تنهايي ام باران كه مي بارد، آيينه ام ياد تو مي افتد. در سايه روشن هاي خيالش قدم مي زني، ترك مي خورد. تب نبودنت شعله مي كشد در دلش، عرق مي كند. *** من به جهنم برگرد آيينه ام را با خودت ببر بهشت من !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 آذر1389ساعت 6 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
چشام ميسوزه از بي خوابي امشب دوباره بغض درگير گلومه پلاكت رو گرفتم توي مشتم نشستم، قاب عكست روبه رومه
هزار و يك شبه رفتي از اين شهر از اون روزي كه اين بازي و بردي تو از اول به دنيا دل ندادي چرا آخر به تركش سر سپري ؟
چرا رفتي كه من تنها بمونم نگفتي بعد ِ تو چي ميشم اينجا ؟ پدر! بعد ِ تو دنيا زير و رو شد كه اين روي سگش اومده بالا:
هموني كه يه روزي دشمنت بود به جات اومد، لباس تورو تن كرد كنار خاك تو گور منو كند تمام آرزو هاتو كفن كرد
نميدوني چه قد داغونم امشب نمي دوني چرا روحم ترك خورد سر كوچه دقيقا زير اسمت به پاس خون تو، مادر كتك خورد *** تو از اين قصه ياد چي مي افتي ؟ من انگاري شبيهش رو شنيدم تمام قصه تكرار گذشته اس من از آينده ام خيري نديدم *** پدر بازم نبودي و نديدي خيانت كاري و گردن گرفتن همونايي كه از تو كينه دارن ببين تاوانش و از من گرفتن
پدر! سيرم از اين دنياي دلگير كه ديگه توي شهرت جاي من نيست ميون اين همه نامرد، اينجا يه مرد اندازه ي باباي من نيست
پدر! سيرم از اين دنياي دلگير خلاصم كن بگو كارم تمومه پلاكت رو گرفتم توي مشتم نشستم، قاب عكست رو به رومه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مهر1389ساعت 22 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
نفهميدم كسي كبريت كشيد يا صاعقه زد ؟ نفهميدم خشك شده بودم يا هنوز خيس بهار بودم ؟ نفهميدم چي شد اما فهميدم آتيش گرفتم ... يكي پرسيد : چرا ؟ گفتم : عزیز ! اولش نگران میشی، درد امونت رو می بره، با همه وجودت میدوی اما غافلی که هرچی بیشتر بدوی آتیشت رو بیشتر می کنی. بادش می دی. به این در و اون در میزنی اما دری وا نمیشه. دري وا نميشه چون قرار نيست دري وا بشه. بعد کم کم خسته میشی، نفسات دود می کنن و از پا می افتی. تسلیم میشی، وقتی همه وجودت گر گرفته. صبر میکنی تا تموم بشی. صبر می کنی تموم بشی ... عزيز! اما سوزنده تر از سوز آتيش، اينه كه هيچ وقت نمي فهمي سوختن خوب بوده يا بد ؟ نميفهمي چون قرار نيست بفهمي. آتيش كه چون و چرا نداره.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 22 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
از كودكي، از هشتمين بهار به بعد " مرگ " دغدغه ام شد. سرگرم تماشاي كودكي بودم كه از شور كودكانه و پيچ خم خطوط دفتر مشق و بوي كتاب و ترس امتحان و صداي توپ فوتبال به سوال رسيدم : من كي ام ؟ از كجا آمدم ؟ چرا آمدم ؟ كجا ام ؟ به كجا مي روم ؟! و كدام زبان بود كه پنجره ي پاسخي باشد به اتاق سوال هاي بچگانه ام ؟ رفتم سراغ كتاب. تازه از دوران ابتدايي و مانتوي سرمه اي خانم معلم دل كنده بودم كه رسيدم به كتاب " سياحت غرب" نوشته ي مرحوم قوچاني. نمي دانم كجا شنيده بودم اين بنده ي خدا در عالم مكاشفه سفر كرده بود به عالمي بعد از مرگ و ديده بود و شنيده بود و نوشته بود. غرب را سياحت كرده بود ... " سياحت غرب" تراژدي ترسناكي بود از روح سرگردان مردي در برزخ. قصه اي كه افتاد وسط سفره ي انديشه هاي بچگانه ام و غرب را سياحت كردم. در سورئاليسم " سياحت غرب" سكانسي بود از روحي گرفتار. سكانسي كه هرگز فراموش نكردم. سكاني كه در آن قهرمان داستان را در قفس تنگي مي اندازند و قفس آنقدر تنگ مي شود كه از سر انگشتان مرد، شيري كه از مادرش خورده بيرون مي زند ! شيشه ي پنجره ي سوال هاي ده سالگي ام از اين جواب ترك خورد و من تشنه تر به دنبال جواب رفتم و شد آنچه شد. آن روزها از اين سكانس ترسيدم، بعد قد كشيدم و رسيدم به بلوغ و به اين سكانس خنديدم كه روشنفكر شده بودم و با خرافه ميانه اي نداشتم. حالا سالهاست از بلوغ رد شدم. دنياي من روز به روز تنگ تر مي شود و چنان فشارم مي دهد كه ... خلاصه كنم : حالا ميفهمم سكانس ترسناك " سياحت غرب " چه بود. و سياحت مي كنم !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 5 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
لوح اول عطش درباره این مجنون راهی برای نامه هایت الواح عطش عناوین لوح عطش |
| عطش نامه |
عطش یعنی که بغضی در
گلوی خشک ما مانده عطش یعنی بیابان و مسافر های جا مانده ... ... بگوئید باران ببارد ! |
| روایت موضوعی دیروزها |
|
سرآغاز ... وصیت های ژان والژان ترانه ها عاشقانه ها گزینه اشعار عطش خاطرات یک روح مجروح طنز مناجات |
|
RSS
|