![]() |
![]() |
|
| هنوز تشنه ام ، هنوز عطش دارم ... |
|
از حسین کوچه ها تا حسین کربلا
این روزها که می آید و این شبها که می گذرد ، طعم تلخ اندوهی کهنه را در کام دارم . اندوهی به قدمت تاریخ اسلام به کوچه ها نگاه می کنم و سیاه پوشی ها و پرچم ها و حسینیه ها و شعار ها و شیعیان را می بینم ، که در سوگ مردی که او را حسین می نامند ، غمگین نشان می دهند . مثل تمام سالهای گذشته عمرم از خودم می پرسم : این حسین کیست ؟ این حسین که کوچه ها از او می گویند ، بزرگترین دردش تشنگی بوده . به دلیل دعوت عده ای از مردم کوفه راهی کوفه می شود اما مردم او را تنها می گذارند و در میان راه به دست سپاهیان ابن زیاد با ذلت کشته می شود و در لحظاتی از جنگ هم به سپاهیان التماس می کند که مرا اینگونه نکشید و بهتر است آنگونه بکشید . این است حسین به روایت مداحان سرم می سوزد . چشمهایم بارانی می شوند و از خودم می پرسم : این حسین کیست ؟ اگر این حسین بن علی است ، پس آن که من می شناسم کیست ؟ و اگر ان که میشناسم حسین بن علی (ع) است ، پس این که کوچه ها در سوگش نشسته اند کیست ؟ خدایا ! چه می بینم ؟ دلگیر و خسته و بیگانه از همه ، از کوچه ها می گذرم و به خانه باز می گردم . خانه ای که اندوهی خیس از در و دیوارش می چکد . در گوشه ای می نشینم و در سکوت دلگیر خانه ، همزمان با صدای هیاهوی نوحه های کوچه ها ، چشمانم را می بندم و در رویا دنبال رد پایی از حسین (ع) می گردم . آه ... ، حسین اینجاست ! اینجا مدینة النبی است ، شهر مردی از تبار ابراهیم (ع) که حسین را جان خود می دانست . پس از سالهایی نه چندان طولانی ، مار هایی از تبار بی امیه در دار الخلافه محمد (ص) لانه کرده اند و حسین ــ جان محمد ــ را به پیروی از خویش میخوانند . و حسین با تمام وجودش کوره ای از عصیان شده ، آهنگ کوفه دارد . مدینه ، شهر خاطرات و خانه اش را رها میکند و به سوی آخرین طواف رهسپار می شود . در راه عاقلان قوم زبان به نصیحت می گشایند و حسین را به پیروی از مصلحت دعوت میکنند . حسین اما در نور حقیقت بالیده و جز حقیقت نمی جوید ، نمی گوید ، نمی پوید ... صدای طبل ها و عربده ی مداحی که پشت وانت از حسین کوچه ها می گوید چشمانم را باز میکند . باز هم حسین نیست . مداح از تشنگی حسین میگوید و طبل ها از پوچی شان فریاد می زنند . چشم هایم را می بندم ... حسین (ع) با قامتی به بلندای روح آزادی خواهی و حقیقت جویی تاریخ بشر ، طواف و حج را نیمه کاره رها کرده و از مشعر به سوی شعر جاودانه ی الله می رود . عرفات را سالها پیش از این در خانه ی علی (ع) دیده و سعی صفا و مروه را از مادرش ، فاطمه ی زهرا (س) آموخته . و اکنون ، کودک دیروز علی (ع) می رود تا آموزگار حقیقتی بر گونه ی اساطیر باشد . می رود تا اسطوره ی عشق را یک بار برای همیشه به تصویر بکشد و عاشقان را مجنون کند . میرود تا به سراینده ی غزل کربلا بپیوندد ... زنگ خانه را می زنند ! دستی با آستین مشکی پیش می آید و ظرف غذا را در دستم می گذارد . نذری آورده اند . نگاهی به خیابان می اندازم . مردم سیاه پوش در رفت و آمدند . نمیدانم به کدام سو می روند . رنگ زرد آفتاب می گوید وقت نهار است و خیابان آهسته آهسته خلوت میشود . آنقدر خون دل خورده ام که اشتهایی برای غذا نداشته باشم . باز هم چشمانم را می بندم و در دشت خیال ، در به در پی حسین می گردم . آه ، اینجاست ... در مسیر کربلا در خیمه ی " عبیدالله ابن حر جُعفی " نشسته : ــ با ما به کربلا بیا ! ــ من از کوفه بیرون آمدم تا در این فتنه نباشم . اما اسبی دارم که بهترین است و شمشیری که برنده ترین است . انها را به تو تقدیم میکنم ای فرزند رسول خدا ! ــ با اسب و شمشیرت کاری ندارم . با خودت کار دارم . عبیدالله جعفی سر باز می زند و اصرار می کند که اسب و شمشیرش را نذر حسین (ع) کند . حسین نذری را نمی پذیرد و هنگامی که از نجات عبیدالله ناامید می شود می گوید : پس تا آنجا که می توانی از این سرزمین دور شو تا فریاد های ما را نشنوی ! فریاد های کوچه را نمی شنوم . سنگینی عزادارن بعد از نهار ظهر عاشورا صدا هایشان را بریده و چه سکوت غریبی در کوچه ها فریاد میزند . و اینجا کربلاست و امروز عاشوراست ! حسین (ع) ، مانند آسمان، شهادت یارانش را به دیده و خم به ابرو نیاورده . مانند پدری که خانه اش آتش گرفته ابتدا فرزندانش را از میان شعله ها نجات داده و به گلستان ابراهیم فرستاده و اکنون منتظر است تا مطمئن شود همه ی فرزندانش نجات پیدا کردند . نوبت به خودش می رسد و می رود که حماسه سرای خون و عشق باشد . عرق بر پیشانی و چهره اش نشسته . خون از میان روزنه های زره اش روی خاک داغ کربلا می چکد و حسین ، هنوز مانند آسمان ایستاده . با نگاهی به عمق فلسفه ی خلقت ، به سیاهی سپاه جهل می نگرد و فریادمی زند : هل من ناصر ینصرنی ؟ کجاست کسی که یاری اش کنم و از این دامگه آتش و تباهی ، به رستگاری برسانمش ؟ کیست کسی که منجی اش باشم ؟! اما کسی صدایش را نمی شنود . آنها اینگونه می شنوند : آیا یاری کننده ای هست که مرا یاری دهد ؟ فریاد میزند و صدایش گوش سنگین تاریخ بشر را به لرزه در می اورد و طنین صوت اش تا ابدیت در هستی می پیچد . نگاهش به افق های آسمان است ، به تاریخ ، به من ! . فریادش تا ابد می ماند و دعوتش تا همیشه ادامه دارد ، اما چه کسی می شنود ؟! از این خاک خونین ثار الله متولد می شود و تا قیامت برای روح غیرتمندان این قبیله ناله می کند . خورشید به خاک می افتد و حسین (ع) آخرین بیت غزل عشق و انسانیت را زمزمه می کند و ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموتا ... چشم هایم را باز می کنم . زیر لب میگویم : من شنیدم ، نرو ! .سراپا گناهم ، از من حر بن یزید ریاحی بساز . دلم تنگ است ، مرا هم ببر ... چشمانم خیس می شود ، اما نه برای حسین . چشمان حسین (ع) خیس می شود اما نه برای خودش ! تاب دیوار های خانه را ندارم . به کوچه می گریزم . آفتاب مثل غروب روز دهم محرم الحرام سال ۶۱هجری غروب میکند . مردم ، خسته از تلاشی که در خیابان ها کرده اند به خانه رفته اند و کوچه ها جز آثار هیاهوی صبح و ظهر چیزی ندارد . چشمانم از دیدن و دلم از درک فاصله ی حسین کوچه ها و حسین کربلا می سوزد ، و خیمه ها می سوزد و کوفه ها می سوزد و کربلا می سوزد و تمام ماجرا می سوزد ... به دیوار خانه ای تکیه میکنم و کنار چنار کهنسالی ، پرچمی را می بینم که تنها مانده . پرچمی با نقش : یا ابا عبدالله الحسین و چشمم می سوزد و خیابان می سوزد و شهر می سوز و زمین می سوزد و زمان می سوزد و تمام جهان ، می سوزد !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 دی1388ساعت 4 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
اینجانب مدت چهل و چند سال است عاشقم . یعنی از همان روز هایی که در کوچه با بچه ها والیبال بازی میکردیم و من که تازه نوجوانی را آغاز کرده بودم حس کردم دختر خاله ام امروز زیبا تر از قبل است و وقتی از احساسم با پسر خاله ام صحبت کردم ناگهان حس کردم درد شدیدی در ناحیه ی فک و بعد هم بینی احساس میکنم ، وارد صنف عاشقان شدم .
آن روز ها مفهوم عشق برای من خیلی جالب و تازه بود . یک احساس خاص و نو بود که باعث میشد من آویزوون یک نفر دیگر باشم و دائم در حال التماس باشم . حالا یا التماس مادر برای خواستگاری ، یا التماس پدر وقتی زیر مشت و لگدش می افتادم که آقا جون مرگ من نزن ! ، یا التماس معشوقه وقتی میگفت : " گممم شو ووو ... " . یا التماس خواهر برای وساطتت و این حرفها . خلاصه عشق برابر بود با التماس و آویزوون شدن . چند سال بعد که روزهای دل انگیز تجربه چهل و هشتمم از عشق را پشت سر میگذاشتم متوجه یک نکته بسیار زیبا و خوشمزه و دلچسب شدم . بگویم آن نکته چه بود ؟ حیف نیست نکته ای که برای درکش چهل و هشت بار عاشق شدم را مفت و مجانی تحویل شما بدم ؟ اما خب چون عاشقم و اخلاق ورزشی خفنی دارم ، عیبی ندارد میگویم . آن روزها متوجه شدم وقتی عاشق میشوم و شبها به جای خوابیدن تا صبح کنار حوض می نشینم و آهنگ های مبتذل غم انگیز گوش میکنم و توی خانه غذا نمیخورم و همه فکر میکنند من گرسنه ام در حالی که قبلا بیرون تا خرخره خوردم و کم حرف میزنم و در جمع دوستان سرم را پایین می اندازم و مثل زن بچه مرده ــ دور از جان شما ! ــ ناله میکنم ، نگاه اطرافیان نسبت به من چقدر متفاوت می شود . دوستانم که هیچ وقت محل سگ به من نمی گذارند دست روی شانه ام میکشند و دلداری میدهند . پدرم بعد از چند روز سیاه کردن اینجانب به وسیله ی کمربند چرمی ، سر نماز برایم دعا میکند و مادرم نذر میکند و خواهرم در به در دنبال سوژه های جدید میرود تا از معشوقه ام دل بکنم و خلاصه عجیب خوش میگذرد . به جان خودم ... تازه این را هم نباید از قلم انداخت که گاهی معشوقه هم جو گیر میشود و خلاصه برای مدتی ما را تحویل می گیرد و به به ... خلاصه کنم همان روزها بود که در یکی از عاشقانه ترین اشعارم که برای یک معشوقه ی سنگ دل میسرودم بسیار زیرکانه آوردم : عاشقی با نیاز می چسبد / جنب دیزی پیاز می چسبد البته معشوقه فکر کرده بود منظورم این است که اگر خدا خواست و شما همسر بنده شدید دیزی درست کنید که با پیاز بزنیم به بدن و حالی ببریم تا عاشق شما باقی بمانم . بنده خدا فکر میکرد من مغز خر خرودم که تا آخر عمر عاشق یک نفر بمانم . اصلا مگر میشود ؟ وقتی سالی چندین پیراهن عوض میکنیم ، سالی یک معشوقه عوض نکنیم ؟ یعنی تاثیر معشوقه در زندگی از پیراهن کمتر است ؟ از آن روز ها که مفتخر به کشف چنین نکته ظریفی در عاشقی شدم سالهای بسیاری می گذرد . در تمام این سال ها فقط یک بار به شیوه ی دیگری عمل کردم و آن یک بار هم به اصرار یکی از دوستان بود که گفت : حالا ی بار آویزوون بازی در نیار ببین اگر طرف عاشقت نشد من اسممو عوض میکنم . من هم مغرورانه عاشقش شدم و هر بار دیدمش سرم را پایین انداختم و با صدای کلفت گفتم : سلام همشیره ! یکی دو ماه از آغاز عشق آتشین من گذشته بود که همشیره شوهر کرد و داغ وصلش بر جگرم ماند که ماند . اسم آن دوستم را هم سالهاست تغییر دادم اما به دلیل ممنوعیت استفاده از کلمات رکیک ، از آوردن اسم عوض شده ی دوستم معذورم . خلاصه جانم برایتان بگوید حالا که دیگر سنی از بنده گذ شته و هرچه آویزوون باشم باز هم کسی اعتنایی نمیکند و پدر و مادری نمانده و خواهرم سالهاست مادر شده ، من هم نمیتوانم عاشق شوم . اما آن روزها که میشد چه به به میشد ... سفارشم در این روز های واپسین عمر به شما جوانان این است که تا میتوانید عاشق شوید و بعد هی فارغ العشق شوید . تا میتوانید خودتان را داغون تر نشان بدهید تا برای شما دل بسوزانند و کیف کنید و حالش را ببرید ، اساسسسی . از به کار بدن جمله هایی مانند این ها : " نباشی کارم تمومه " . " ی روز نبینمت می میرم " . " نگات کبابم میکنه " . " جز تو هیچی از تو نمیخوام " . " دلم براش تنگ شده " . " زندگی بدون اون برام معنی نداره " و ... به هیچ وجه فروگذار نفرمایید . به یاد داشته باشید آویزوون شدن بدون استفاده از این جمله ها ممکن نیست . اقدام نمایشی به خودکشی هم بسیار تاثیر گذار است . البته باد مواظب باشید چون یکی از دوستانم دقیقا به همین شیوه از دنیا رفت و همه راحت شدند . من هم کم کم میروم بمیرم که به قول حضرت حافظ : هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 آذر1388ساعت 23 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
حال همه ی ما بد است تو باور کن اینجا حال خوش حرام است . تو باور کن جوانه های ایمان در ذهن روزگار زیر سم گوساله های سامری مانده ! تو باور کن خسته شدیم تو باور کن هنوز عزم سفر داریم و هنوز حالی برای رفتن نیست . اینجا نفس کشیدن سخت است باور کن اینجا فرصت گریه هم نیست . آفتاب ما زرد است ، رنگ برگ های خشک پائیزی و مهتاب ما سرد است ، رنگ اشک های یخ زده ی آسمان سرخ نیمه شب های زمستانی . باور کن سخت است ماندن در سرزمین علف های ناجوانمردی و گوساله های سامری و ساز های بد آهنگ و سفر های بی مقصد و مترسک های تاجر و کلاغ های کافر و بغض های نشکسته و اشک های پنهان آفتاب زرد و مهتاب سرد . حال همه ی ما بد است . تو باور کن !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آبان1388ساعت 1 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
شعاع چشمانت
چرا اینطور نگاه میکنی ؟ هنوز باور نکردی ؟ میدانستم باور نمیکنی ، اما اگر نمیگفتم خون دلم تا گلو بالا می امد و همین امشب خفه میشدم ، برای همیشه .
*** می دانم باور نمیکنی ، پس چرا بگویم ؟ تا نگفتم دردم همین است که نگفتم ، اما وقتی گفتم و چشمهایت گرد شد و مات به من زل زدی و سکوت کردی ، دردم بیشتر میشود . اصلا هر قدر چشمان تو گرد تر شوند ، دردم بیشتر میشود . انگار وسعت درد من و محیط چشم تو با هم ارتباط پنهانی دارند ...
اما بازهم نمیتوانم در برابر فریاد سکوتت تاب بیاورم و باز هم میگویم ، حتی اگر باورم نکنی .
بگذار ساده بگویم که ساده باورم کنی : ( در ادامه مطلب بخوانید ) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 آبان1388ساعت 4 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
بی شرمی تمام
"به نام دین به کام من" ، عجب دنیای بی شرمی "منم تندیس حق و عدل"، عجب رویای بی شرمی
در این بازار بی شرمی پی یک لقمه ی گرمی پی یک بستر نرمی در این شبهای بی شرمی
در این طوفان تاریکی غریق بی نفس گشتم تو آرامی به روی ساحل دریا ی بی شرمی
بتی در جامه ی الله میان کعبه جا خوش کرد و جمعی در طواف بت، سوار پای بی شرمی
نمی بینی که خون قافله سالار عشق و حق هزینه شد برای آتش سرمای بی شرمی ؟
نگاهی کن چه می بینی ؟ دوباره ! ها؟نمیبینی ؟ چرا آخر نمی بینی ؟ چرا آقای بی شرمی ؟
اگر دردم مضاعف شد مقصر چشم تارت بود ندیدی ثار حق خوان را در این دنیای بی شرمی
( اسهار الف )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 5 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
روی طاق مه گرفته ابرا آب میشن دوباره آسمون ِسرد ِپاییز باز هوای گریه داره
آخرین وداع برگا با تن خیس درختاس تو نگاه زرد باغچه مرگ برگ آخر دنیاس
خاطرات مه گرفته توی قاب چشم دیوار تو بخار روی شیشه زنده میشن بازم انگار
یاد روزایی که رفتن یاد کوچه های نم ناک یاد شاخه ی انار و رد بارون رو تن خاک
یاد پرسه های هر شب تو مزار خیس برگا یاد شب گردی یک غم توی ذهن مرد تنها
فصل مرگ برگ تنها فصل میلاد ِ اناره توی کوچه های ذهنم نم نمک بارون میباره
به خودم میام دوباره خیس خیسم زیر بارون این سکوت مه گرفته میشکنه با صوت ناودون
گریه ی ابر گرفته رو مزار خیس برگا میگه : خوب و بد همینه رسم همواره ی دنیا
اگه باور کنی یا نه تو ی برگی تلخ و شیرین نوبتت میرسه آخر اگه شادی اگه غمگین
فصل مرگ برگ تنها فصل میلاد اناره ...
( اسهار الف )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
ستاره چیدنی نیست
باز هم بچه شدی ؟ چرا بهانه میگیری ؟ تاریخ بشر را بد خط نوشته اند ؟ غلط دارد ؟ تو میتوانی دوباره بنویسی ؟ خوش خط ؟ بدون غلط ؟ نمیتوانی ؟ پس چرا بهانه میگیری ؟ تو که نمیتوانی دنیا را راست کنی چرا از کجی دنیا بهانه میگیری ؟ میخواهی شب را تا صبح یک ریز زیر گوشم پچ پچ کنی که خوابم نبرد ؟ نگفته بودم اگر بروی شبها خوابت نمیبرد ؟ نگفته بودم شبها چشمانت محو سیمای سرخ سیب است تا بخوابی ؟ نگفته بودم اگر سیب و ستاره جا بجا شوند دیگر خوابت به چشمت نمیآید ؟ نگفته بودم ؟ نگفته بودم از این نردبام بالا نرو ؟ نگفته بودم این نردبام فقط سرش رو به آسمان است ؟ نگفته بودم با نردبام به ستاره نمیرسی ؟ نگفته بودم ستاره چیدنی نیست ؟ نگفته بودم ستاره ای که دنبالش از این نردبام بالا میروی سالهاست مرده و فقط نورش در جاده مانده ؟ نگفته بودم ؟ نگفته بودم اگر از نردبان بالا بروی میبینی سیب و ستاره روی یک شاخه نیستند ؟ نگفته بودم اگر بدانی شاخه ی سیب کوتاه تر از خوشه ی ستاره است ، دیگر سیب را دوست نداری ؟ حالا ستاره میخواهی ؟ روی بام میخواهی ستاره بچینی ؟ نگفته بودم از روی بام نمیتوانی ستاره بچینی و شب که شد ستاره را زیر سرت بگذاری و بخوابی ؟ نگفته بودم ستاره ها دور هستند ؟ نگفته بودم ستاره چیدنی نیست ؟ نگفته بودم ستاره ها یادت میدهند دوری و دستت به هیچ کدام نمیرسد ؟ تو که هنوز دستت به شاخه سیب نمیرسد ، از من ستاره میخواهی ؟ حالا آن بالا روی بام ماندی که چه کنی ؟ دیگر دلت نمیخواهد پایین بیایی و دستت را به سمت شاخه سیب بلند کنی ؟ قدر قامت یک نردبام به ستاره ها نزدیک تر شدی ؟ حالا من این پایین زیر درخت سیب و تو ان بالا روی بام ، باید چه کنم ؟ نگفته بودم اگر شبها نخوابی ، خواب به چشمانم نمی آید ؟ نگفته بودم اگر قدر قامت یک نردبام از من دور باشی ، قدر قامت آسمان دلتنگ میشوم ؟ بیا پایین ، نمیآیی ؟ تاکی آنجا مینشینی و از تاریخ بشر و دنیا بهانه میگیری ؟ من که میدانم تو ستاره میخواهی و بهانه میگیری ، نمیدانم ؟ من که میدانم دستان خواهشت به ستاره نمیرسد ، نمیدانم ؟ من که میدانم خواب از سرت پریده ، نمیدانم ؟ نگفته بودم ستاره چیدنی نیست ؟ حالا با کدام زبان برایت لالایی بخوانم که 3.14٪ درد را از مساحت چشمانت کم کنم ؟ با چه اهنگی برایت قصه بگویم که چشمانت خمار خواب شوند ؟ چه کنم که بخوابی که بخوابم ؟ خسته ام ، پایین نمیآیی ؟ بیا و بگذار بخوابم که به شرافت ستاره چشمانم میسوزد از بس دیدم . ندیدم ؟ ندیدم بغض کردی و گفتی : ستاره ها را کاشتند که تحقیرم کنند ؟ ندیدم بغض کردی و گفتی : دستم به ستاره نمی رسد و سیب از من کوتاه تر است ؟ نگفتم : ستاره ها تحقیر نمیکنند ؟ نگفتم : ستاره ها را کاشتند شهر ستاره ها را فراموش نکنی ؟ نگفتم : اهل شهر ستاره ها هستی ؟ نگفتم : صبر کن تا یک روز بلیط پرواز بگیریم و برگردیم شهر خودمان ؟ نگفتم سیب ستاره باغچه است ؟ نگفتم به همین ستاره بساز ؟ نگفتم ؟ نگفتی پشیمان شدی از ستاره چیدن و دوست داری زیر شاخه ی سیب بخوابی ؟ از بام پایین نیامدی ؟ چشمت به سیمای سرخ سیب که افتاد گریه نکردی ؟ با هق هق نگفتی : این ستاره نیست ؟ نگفتی اینجا آرام نداری ؟ دوباره از نردبام بالا نرفتی ؟ دوباره پشیمان نشدی ؟ دوباره برنگشتی ؟ دوباره نرفتی ؟ بگو چند بار رفتی و برگشتی ؟ بگو روی این موج سینوسی چند صعود و سقوط داشتی ؟ چند بار سیب خواستی و چند بار ستاره ؟ وقتی پایین میآیی از ستاره نبودن سیب تا صبح شکایت نمیکنی ؟ شکایت نمیکنی که خواب به چشمم نمی اید ؟ پچ پچ هایت تا صبح بیدار نگاهم نمیدارد ؟ وقتی بالا میروی ازدوری و سکوت ستاره تا سحر گلایه نمیکنی ؟ گلایه نمیکنی که دوری و دستت نمیرسد ؟ باران گلایه هایت گونه هایم را خیس نمیکند ؟ تا سحر گوشم پر از صدای شکایت های بغض آلود تو نیست ؟ چشم بر هم میگذارم ؟
حالا با چه زبانی برایت لالایی بگویم که خوابت ببرد ؟ با چه لحنی برایت قصه بگویم که ضربان قلب حسرت در آهنگ قصه محو شود ؟ حالا چه کنم ؟ چه کنم که یک شب آرام بگیری که یک شب آرام بخوابم ؟ به سوز دل ستاره سوگند چشمم میسوزد ، نمیسوزد ؟ بس میکنی ؟ مدارا میکنی ؟ میگذاری امشب بخوابم ؟ خسته ام ، بگذار بخوابم . میگذاری ؟ چرا بغض کردی ؟ نگفته بودم ستاره چیدنی نیست ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
مکان : لبه ی پرتگاه زمان : تا همیشه راس ساعت تردید حیرانم در پیش چشمانم ، چشمان منتظر سقوط را می بینم زمین زیر پایم مهمان تنفس پوسیدگی ست سرمای لوله ی سلاح گرم زندگی را روی شقیقه ام احساس میکنم صدای روزگار که در سکوت فریاد میکند " انتخاب کن " در گوشم پیچیده . و من هنوز حیرانم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 4 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
دوست داشتم به مناسبت آغاز ماه رمضان ، با مطلب تازه ای عطش را بروز کنم .
مطلبی که با حال و هوای آغاز این ماه خجسته هم اهنگ باشد . و این بود که چرب و شیرین متولد شد . ضمن تبریک آغاز این ماه دعوت میکنم مهمان این ابیات باشید :
چرب و شیرین
بس که خوردم چرب و شیرین از طعام دکـتــــــــرم گفتــه ضـرر داره بــــــــــــرام بیش از این گر چربی خــــــــــــونم شود کله پاچه قاتل جــــــــــــــــــــــــونم شود طبله کرده این شــــــــــــــکم مانند دیگ قنـــد خونــم رفـــته بالا مثـــــــــــل میگ در عروقم راه خون بســـــــــــــــــته شده قلبم از فشار خون خــــــــــــــسته شده با همین اوضاع و احوال خـــــــــــــــــــراب زندگی را دوست دارم مثل خــــــــــــواب *** پیش دکتر رفته بودم روز پــــــــیش دکتری که اندکی هم داشت ریش دکترم گفت : حـــالت ناجور خفنهِ قلبتم هی چپ و راس ریپ میزنه این دفه حرف منو گـــــــوش نکنی جای من به سرد خونه سر میزنی بس که خوردی داری منفجر میشی وقتشه بس کنی اما ســـــــیریشی اینطوری پیش بری بد مــــــــــیترکی میپاشی به طاق و فرش و زندگی اگه مردی هم که گــــــــــــــور پدرت وقتی حرفام نمیره تــــــــــوی سرت غم سنگینی نشست روی دلــــم نمیدونستم که باید چی بگـــــــم گفتمش : حالا میگی چیکار کنم ؟ میخوام از این حال بد فــــرار کنم من تازه 60 ساله ام ، نو جَوونم حالا حالا توی دنیا می مــــــونم *** گفت : فقط ی ِ راه برات مونده رفیق این مرض فاتحه ات ُ خونـــــده رفیق قند و چربی و نمک نخور دیــــــــگه سخته اما به دَرَک ، نخور دیــــــگه اگه خوردی برو دنبال کــــــــــــــفن اگه مُردی هم نیا به خواب مــــــن *** گفتمش : یـــــــهو نمیتونم دُکی ی ِ راه دیگه بایــــــــــد بهم بگی *** گفت : عزیز کار ندارم دین نداری کاری به تحمید و نفـــــرین نداری از همین ماه رمضون ، مــاه عزیز روزه داری کن و کم بخور، مریض ! هم ثواب و اجر معــــــــــنوی داره هم واسه ات حاصل دنیــوی داره *** گفتمش : فدای تو بشــــــم دُکی تو دیگه حرف نداری ، آخــــــرشی میرم « این انبان زنان خالی کنم »* که بتونم بعد از اون حالــــی کنم سحری کـَلـَپچ*و افطاری حـلیم اینطوری تا اخر مــــــاه و میریم هرکی هم ببینه میگه : موءمنم از نگاه بد مـــــــــــــــــردم ایمنم ماه تموم شد دوباره از سر خط میخورم تا برسم آخــــــــــر خط این دهان بستم دهانی باز شد ماه عشق و کیف و حال آغاز شد
( اسهار الف )
*کلپچ : کله پاچه * « گر تو این انبان ز نان خالی کنی .......... پر ز گوهر های اجلالی کنی »
اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مرداد1388ساعت 19 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
راحت و بی پرده بگم : خسته شدم از زندگی از این همه فاصله و از این همه دوندگی ...
از این همه دوندگی تو کوچه های بی کسی برای هر مسافری دلتنگی و دلواپسی
برای هر مسافری پناه خستگی شدن برای آرامش شون حرفای تازه ای زدن
تنها نذاشتم کسی ُ تا اخرین جرعه نفس خسته شدم خسته شدم از ادمای این قفس
از این قفس از این زمون از ادمای قصه مون از دل خسته ی خودم از خاک و ابر و اسمون
گاهی تحمل زمین سخته برای خسته ها اون وقته که باید بگی : آهای خدا ! آهای خدا !
آهای خدا تنگه دلم از این زمین فتنه خیز از بنده های خوب تو ! از این قبیله ی عزیز !
من اهل اینجا نشدم بیگانه ام با این کویر آهای خدای مهربون ! منو از این قصه بگیر ...
( اسهار الف )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 17 توسط محمد . اسهار الف |
|
|
لوح اول عطش درباره این مجنون راهی برای نامه هایت الواح عطش عناوین لوح عطش |
| عطش نامه |
تاهنوز تشنه ام، عطش دارم ، صبر میکنم ...
برای باران، برای دریا ، برای عطش ، تا هنوز میخوانم ... تا هنوز مسافرم ، میروم ، جزیره ام ، تشنه ام ، خسته ام ... ... بگوئید باران ببارد ! |
| روایت دیروزها |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
| روایت موضوعی دیروزها |
|
سرآغاز ... وصیت های ژان والژان ترانه ها عاشقانه ها گزینه اشعار عطش خاطرات یک روح مجروح طنز مناجات |
| همسایه ها |
|
آدمک تیکه های کاغذ سالهای تاکنون ( عبدالجبار کاکایی ) زنبوردار سر گذر ( سهیل محمودی ) آینه داران آفتاب تخریبچی دوران قاب زندگی بانو گشتسب تخته سیا |
|
RSS
|