تبليغاتX
عطش دارم عطش
هنوز تشنه ام ، هنوز عطش دارم ...

 

شعاع چشمانت

 

چرا اینطور نگاه میکنی ؟ هنوز باور نکردی ؟

میدانستم باور نمیکنی ، اما اگر نمیگفتم خون دلم تا گلو بالا می امد و همین امشب خفه میشدم ، برای همیشه .

 

***

می دانم باور نمیکنی ، پس چرا بگویم ؟

تا نگفتم دردم همین است که نگفتم ، اما وقتی گفتم و چشمهایت گرد شد و مات به من زل زدی و سکوت کردی ، دردم بیشتر میشود . اصلا هر قدر چشمان تو گرد تر شوند ، دردم بیشتر میشود . انگار وسعت درد من و محیط چشم تو با هم ارتباط پنهانی دارند ...

 

اما بازهم نمیتوانم در برابر فریاد سکوتت تاب بیاورم و باز هم میگویم ، حتی اگر باورم نکنی .

 

بگذار ساده بگویم که ساده باورم کنی :

( در ادامه مطلب بخوانید )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 4  توسط محمد . اسهار الف | 

بی شرمی تمام

 

"به نام دین به کام من" ، عجب دنیای بی شرمی

"منم تندیس حق و عدل"، عجب رویای بی شرمی

 

در این بازار بی شرمی پی یک لقمه ی گرمی

پی یک بستر نرمی در این شبهای بی شرمی

 

در این طوفان تاریکی غریق بی نفس گشتم

تو  آرامی به روی ساحل دریا ی بی شرمی

 

بتی در جامه ی الله میان کعبه جا خوش کرد

و جمعی در طواف بت، سوار پای بی شرمی

 

نمی بینی که خون قافله سالار عشق و حق

هزینه شد برای آتش سرمای بی شرمی ؟

 

نگاهی کن چه می بینی ؟ دوباره ! ها؟نمی‌بینی ؟

چرا آخر نمی بینی ؟ چرا آقای بی شرمی ؟

 

اگر دردم مضاعف شد مقصر چشم تارت بود

ندیدی ثار حق خوان را در این دنیای بی شرمی

 

( اسهار الف )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 5  توسط محمد . اسهار الف | 

 

 

روی طاق مه گرفته

ابرا آب میشن دوباره

آسمون ِسرد ِپاییز

باز هوای گریه داره

 

آخرین وداع برگا

با تن خیس درختاس

تو نگاه زرد باغچه

مرگ برگ آخر دنیاس

 

خاطرات مه گرفته

توی قاب چشم دیوار

تو بخار روی شیشه

زنده میشن بازم انگار

 

یاد روزایی که رفتن

یاد کوچه های نم ناک

یاد شاخه ی انار و

رد بارون رو تن خاک

 

یاد پرسه های هر شب

تو مزار خیس برگا

یاد شب گردی یک غم

توی ذهن مرد تنها

 

فصل مرگ برگ تنها

فصل میلاد ِ اناره

توی کوچه های ذهنم

نم نمک بارون میباره

 

به خودم میام دوباره

خیس خیسم زیر بارون

این سکوت مه گرفته

میشکنه با صوت ناودون

 

گریه ی ابر گرفته

رو مزار خیس برگا

میگه : خوب و بد همینه

رسم همواره ی دنیا

 

اگه باور کنی یا نه

تو ی برگی تلخ و شیرین

نوبتت میرسه آخر

اگه شادی اگه غمگین

 

فصل مرگ برگ تنها

فصل میلاد اناره ...

 

 

( اسهار الف )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11  توسط محمد . اسهار الف | 

ستاره چیدنی نیست

 

باز هم بچه شدی ؟ چرا بهانه میگیری ؟

تاریخ بشر را بد خط نوشته اند ؟ غلط دارد ؟

تو میتوانی دوباره بنویسی ؟ خوش خط ؟ بدون غلط ؟ نمیتوانی ؟ پس چرا بهانه میگیری ؟

تو که نمیتوانی دنیا را راست کنی چرا از کجی دنیا بهانه میگیری ؟ میخواهی شب را تا صبح یک ریز زیر گوشم پچ پچ کنی که خوابم نبرد ؟

نگفته بودم اگر بروی شبها خوابت نمیبرد ؟

نگفته بودم شبها چشمانت محو سیمای سرخ سیب است تا بخوابی ؟ نگفته بودم اگر سیب و ستاره جا بجا شوند دیگر خوابت به چشمت نمی‌آید ؟

نگفته بودم ؟ نگفته بودم از این نردبام بالا نرو ؟ نگفته بودم این نردبام فقط سرش رو به آسمان است ؟

نگفته بودم با نردبام به ستاره نمیرسی ؟ نگفته بودم ستاره چیدنی نیست ؟ نگفته بودم ستاره ای که دنبالش از این نردبام بالا میروی سالهاست مرده و فقط نورش در جاده مانده ؟

نگفته بودم ؟ نگفته بودم اگر از نردبان بالا بروی میبینی سیب و ستاره روی یک شاخه نیستند ؟

نگفته بودم اگر بدانی شاخه ی سیب کوتاه تر از خوشه ی ستاره است ، دیگر سیب را دوست نداری ؟

حالا ستاره میخواهی ؟ روی بام میخواهی ستاره بچینی ؟

نگفته بودم از روی بام نمیتوانی ستاره بچینی و شب که شد ستاره را زیر سرت بگذاری و بخوابی ؟

نگفته بودم ستاره ها دور هستند ؟ نگفته بودم ستاره چیدنی نیست ؟ نگفته بودم ستاره ها یادت میدهند دوری و دستت به هیچ کدام نمیرسد ؟

تو که هنوز دستت به شاخه سیب نمیرسد ، از من ستاره میخواهی ؟

حالا آن بالا روی بام ماندی که چه کنی ؟ دیگر دلت نمیخواهد پایین بیایی و دستت را به سمت شاخه سیب بلند کنی ؟

قدر قامت یک نردبام به ستاره ها نزدیک تر شدی ؟

حالا من این پایین زیر درخت سیب و تو ان بالا روی بام ، باید چه کنم ؟

نگفته بودم اگر شبها نخوابی ، خواب به چشمانم نمی آید ؟

نگفته بودم اگر قدر قامت یک نردبام از من دور باشی ، قدر قامت آسمان دلتنگ میشوم ؟

بیا پایین ، نمی‌آیی ؟

تاکی آنجا مینشینی و از تاریخ بشر و دنیا بهانه میگیری ؟ من که میدانم تو ستاره میخواهی و بهانه میگیری ، نمیدانم ؟

من که میدانم دستان خواهشت به ستاره نمیرسد ، نمیدانم ؟

من که میدانم خواب از سرت پریده ، نمیدانم ؟

نگفته بودم ستاره چیدنی نیست ؟

حالا با کدام زبان برایت لالایی بخوانم که 3.14٪ درد را از مساحت چشمانت کم کنم ؟

با چه اهنگی برایت قصه بگویم که چشمانت خمار خواب شوند ؟

چه کنم که بخوابی که بخوابم ؟

خسته ام ، پایین نمیآیی ؟

بیا و بگذار بخوابم که به شرافت ستاره چشمانم میسوزد از بس دیدم . ندیدم ؟

ندیدم بغض کردی و گفتی : ستاره ها را کاشتند که تحقیرم کنند ؟

ندیدم بغض کردی و گفتی : دستم به ستاره نمی رسد و سیب از من کوتاه تر است ؟

نگفتم : ستاره ها تحقیر نمیکنند ؟ نگفتم : ستاره ها را کاشتند شهر ستاره ها را فراموش نکنی ؟ نگفتم : اهل شهر ستاره ها هستی ؟ نگفتم : صبر کن تا یک روز بلیط پرواز بگیریم و برگردیم شهر خودمان ؟

نگفتم سیب ستاره باغچه است ؟ نگفتم به همین ستاره بساز ؟ نگفتم ؟

نگفتی پشیمان شدی از ستاره چیدن و دوست داری زیر شاخه ی سیب بخوابی ؟

از بام پایین نیامدی ؟ چشمت به سیمای سرخ سیب که افتاد گریه نکردی ؟ با هق هق نگفتی : این ستاره نیست ؟

نگفتی اینجا آرام نداری ؟ دوباره از نردبام بالا نرفتی ؟ دوباره پشیمان نشدی ؟ دوباره برنگشتی ؟ دوباره نرفتی ؟

بگو چند بار رفتی و برگشتی ؟ بگو روی این موج سینوسی چند صعود و سقوط داشتی ؟ چند بار سیب خواستی و چند بار ستاره ؟

وقتی پایین میآیی از ستاره نبودن سیب تا صبح شکایت نمیکنی ؟ شکایت نمیکنی که خواب به چشمم نمی اید ؟ پچ پچ هایت تا صبح بیدار نگاهم نمیدارد ؟

وقتی بالا میروی ازدوری و سکوت ستاره تا سحر گلایه نمیکنی ؟ گلایه نمیکنی که دوری و دستت نمیرسد ؟ باران گلایه هایت گونه هایم را خیس نمیکند ؟ تا سحر گوشم پر از صدای شکایت های بغض آلود تو نیست ؟ چشم بر هم میگذارم ؟

 

حالا با چه زبانی برایت لالایی بگویم که خوابت ببرد ؟

با چه لحنی برایت قصه بگویم که ضربان قلب حسرت در آهنگ قصه محو شود ؟

حالا چه کنم ؟

چه کنم که یک شب آرام بگیری که یک شب آرام بخوابم ؟

به سوز دل ستاره سوگند چشمم میسوزد ، نمی‌سوزد ؟

بس میکنی ؟ مدارا میکنی ؟ می‌گذاری امشب بخوابم ؟

خسته ام ، بگذار بخوابم . میگذاری ؟

چرا بغض کردی ؟ نگفته بودم ستاره چیدنی نیست ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1  توسط محمد . اسهار الف | 
 

 

 

مکان : لبه ی پرتگاه

زمان : تا همیشه راس ساعت تردید

حیرانم

در پیش چشمانم ، چشمان منتظر سقوط را می بینم

زمین زیر پایم مهمان تنفس پوسیدگی ست

 سرمای لوله ی سلاح گرم زندگی را روی شقیقه ام احساس میکنم

 صدای روزگار که در سکوت فریاد میکند ‌" انتخاب کن " در گوشم پیچیده .

و من هنوز حیرانم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 4  توسط محمد . اسهار الف | 
دوست داشتم به مناسبت آغاز ماه رمضان ، با مطلب تازه ای عطش را بروز کنم .

مطلبی که با حال و هوای آغاز این ماه خجسته هم اهنگ باشد .

و این بود که  چرب و شیرین متولد شد .

ضمن تبریک آغاز این ماه دعوت میکنم مهمان این ابیات باشید :

 

چرب و شیرین

 

بس که خوردم چرب و  شیرین از طعام

دکـتــــــــرم گفتــه ضـرر داره بــــــــــــرام

بیش از این گر چربی خــــــــــــونم شود

کله پاچه قاتل جــــــــــــــــــــــــونم شود

طبله کرده این شــــــــــــــکم مانند دیگ

قنـــد خونــم  رفـــته بالا مثـــــــــــل میگ

در عروقم راه خون بســـــــــــــــــته شده

قلبم از فشار خون خــــــــــــــسته شده

با همین اوضاع و احوال خـــــــــــــــــــراب

زندگی را دوست دارم مثل خــــــــــــواب

***

پیش دکتر رفته بودم روز پــــــــیش

دکتری که اندکی هم داشت ریش

دکترم گفت : حـــالت ناجور خفنهِ

قلبتم هی چپ و راس ریپ میزنه

این دفه حرف منو گـــــــوش نکنی

جای من به سرد خونه سر میزنی

بس که خوردی داری منفجر میشی

وقتشه بس کنی اما ســـــــیریشی

اینطوری پیش بری بد مــــــــــیترکی

می‌پاشی به طاق و فرش و زندگی

اگه مردی هم که گــــــــــــــور پدرت

وقتی حرفام نمیره تــــــــــوی سرت

غم سنگینی نشست روی دلــــم

نمیدونستم که باید چی بگـــــــم

گفتمش : حالا میگی چیکار کنم ؟

میخوام از این حال بد فــــرار کنم

من تازه 60 ساله ام ، نو جَوونم

حالا حالا توی دنیا می مــــــونم

***

گفت : فقط ی ِ راه برات مونده رفیق

این مرض فاتحه ات ُ خونـــــده رفیق

قند و چربی و نمک نخور دیــــــــگه

سخته اما به دَرَک ، نخور دیــــــگه

اگه خوردی برو دنبال کــــــــــــــفن

اگه مُردی هم نیا به خواب مــــــن

***

گفتمش : یـــــــهو نمیتونم دُکی

ی ِ راه دیگه بایــــــــــد بهم بگی

***

گفت : عزیز کار ندارم دین نداری

کاری به تحمید و نفـــــرین نداری

از همین ماه رمضون ، مــاه عزیز

روزه داری کن و کم بخور، مریض !

هم ثواب و اجر معــــــــــنوی داره

هم واسه ات حاصل دنیــوی داره

***

گفتمش : فدای تو بشــــــم دُکی

تو دیگه حرف نداری ، آخــــــرشی

میرم « این انبان زنان خالی کنم »*

که بتونم بعد از اون حالــــی کنم

سحری کـَلـَپچ*و افطاری حـلیم

اینطوری تا اخر مــــــاه و میریم

هرکی هم ببینه میگه : موءمنم

از نگاه بد مـــــــــــــــــردم ایمنم

ماه تموم شد دوباره از سر خط

میخورم تا برسم آخــــــــــر خط

این دهان بستم دهانی باز شد

ماه عشق و کیف و حال آغاز شد

 

 

(  اسهار الف )

 

 

 

*کلپچ : کله پاچه

* « گر تو این انبان ز نان خالی کنی .......... پر ز گوهر های اجلالی کنی »

 

 

 اگر یادتان بود و باران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید ...

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 19  توسط محمد . اسهار الف | 

 

 

راحت و بی پرده بگم :

خسته شدم از زندگی

از این همه فاصله و

از این همه دوندگی ...

 

از این همه دوندگی

تو کوچه های بی کسی

برای هر مسافری

دلتنگی و دلواپسی

 

برای هر مسافری

پناه خستگی شدن

برای آرامش شون

حرفای تازه ای زدن

 

تنها نذاشتم کسی ُ

تا اخرین جرعه نفس

خسته شدم خسته شدم

از ادمای این قفس

 

از این قفس از این زمون

از ادمای قصه مون

از دل خسته ی خودم

از خاک و ابر و اسمون

 

گاهی تحمل زمین

سخته برای خسته ها

اون وقته که باید بگی :

آهای خدا ! آهای خدا !

 

آهای خدا تنگه دلم

از این زمین فتنه خیز

از بنده های خوب تو !

از این قبیله ی عزیز !

 

من اهل اینجا نشدم

بیگانه ام با این کویر

آهای خدای مهربون !

منو از این قصه بگیر ...

 

 

( اسهار الف )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 17  توسط محمد . اسهار الف | 

 

نازنینا !

آنچه در سکوت متولد میشود ،
زیبا ترین نغمه های بی صدای دل است !

کدامین صدا را به یاد می آوری ،
که بدون سکوت پیش و پس از آن
معنایی یافته باشد ؟

پس بگذار ثانیه های ساکت هم بگذرند .
مثل برگ هایی در آغوش یک رود جاری ...
بگذار و بگذر .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 3  توسط محمد . اسهار الف | 

 

 

بچه بودیم شنیدیم که روح

می تواند بگذرد از دیوار

می تواند برود

به هر انجا که دلش میخواهد

پشت ابر

در دل قطره ی شبنم بر گل

در سکوت یک غار ...

 

بچه بودیم نمی دانستیم

جنس دیوار هزاران گونه است

نه فقط آجر و سنگ و سیمان

بلکه گاهی انسان

پشت دیوار بلند انکار

پشت دیوار سکوت

یا همین قامت رعنای حصار حاشا

که گرفته است سراپای جهان ؛ می میرد !

 

روح من

پشت دیوار سکوت و حاشا

پشت انکار لبت ، دیده تورا !

بگشا لب ، بگشا ...

 

مثل یک رعد به گوش یک ابر

مثل یک تیغ تبر ، با تنه ی خشک درخت

تند و بی پرده بگو :

 

کولی دیوانه !

چشمهای دیوار ــ یا همان پنجره ها ــ مدتهاست

خسته از چشم تو است !

تو که دیدی این دست

نیمه شب پنجره ها را می بست !

 

با توام!  هی ... ،  شبگرد !

دل این پنجره گرچه تنهاست

چه کسی گفته نگاهت را

می خواهد ؟!

 برو از کوچه برو

خسته شد پنجره از بودن تو

 

***

 

باز هم میگذرم از کوچه

تک و تنها

مثل یک در به در بی سر و پا

 

باز هم چشمانم

مانده بر پنجره های بسته

باز هم دل خسته

نیمه شب ها تک و تنها

کوله بار غم را

بر میدارم

می گـُذرم از کوچه

کوچه ی ساکت و دلگیر شما ...

 

( اسهار ا )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 12  توسط محمد . اسهار الف | 

من از رگبار هذيان در تب پاييز ميترسم
از اين اسطوره هاي از تهي لبريز ميترسم

به شب تنديس هايي ديدم از تاريخ شمع آجين
به صبح از خواب گرد روح وهم انگيز ميترسم

برايم آنقَدَر از گزمه هاي شهر شب گفتند
کزاين همسايگان از سايه خود نيز ميترسم

حقيقت واژه ي تلخي است در قاموس نا پاکان
من از نقش حقيقت هاي حلق آويز ميترسم

نميترسند از ما و من اين تاراج گر مردم
به تاراج آمدند اين نا کسان، برخيز، ميترسم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 4  توسط محمد . اسهار الف |